این طرح بیان می کند که : تنها راه نجات بشر از ظلم و بی عدالتی و رسیدن به صلح و رستگاری و سعادت ، تک قطبی کردن جهان است.
دیدگاه متفکران معاصر
در سال 1838 میلادی فیلسوف آمریکایی «ویلیام لوید» اعلام نمود که هرگز بشر نمی تواند به دوستی و زندگی مسالمت آمیز در سایه حکومت برسد مگر آن که به حکومت واحد جهانی اعتراف کند. ما تنها به حکومت واحد و قانون واحد، و حاکم واحد و قاضی واحد اعتراف کی کنیم. تمام عالم شهر های ماست تمام جنس بشر فرزندان شهر های ماست. ما به همان مقدار که سرزمین شهر های خود را دوست داریم سرزمین های دیگر را نیز دوست می داریم. مصالح و حقوق و آزادی مردم آمریکا عزیز تر از بقیه مردم نیست.این ایده و فرهنگ همان طرح زیر بنایی برای نظم نوین جهانی است که سردمداران آمریکا الآن در صدد پیاده نمودن آن هستند... ادامه مطلب
بعد از آن که به طور آشکار طرح اول را ابطال نمودیم نوبت به بررسی طرح دوم می رسد. آیا قانون می تواند به تنهایی و بدون رهبر الهی بشر را به طرف پیشرفت و سعادت و کمال رهنمون کند؟
بشر در طول تاریخ با تجاربی که کسب کرده می توانسته آن تجربیات را به اوج فکر قانونی خود برساند و این بعد از مرور فکر قانونی به دو مرحله است:
مرحله اول: شناخت کامل از مشکلات عمومی و خصوصی که در میان جوامع بشری است با درک و فهمی عمیق و کامل از آن ها ، و اطلاع دقیق از اسباب و نتایج آن.
مرحله دوم: تعمیق و تفکر در شناختن راه حل های ممکن برای این مشاکل.
حال اگر متفکر قانون شناس از این دو مرحله بگذرد می تواند به وضع قانون سعادت آفرین که رفاه مادّی بشر را تضمین می کند برسد.
نقد:
این طرح برای ضمانت سعادت و خوشبختی بشریت و نجات از ظلم و تعدی همانند طرح سابق از جهاتی قابل مناقشه و نقد است که به برخی از آنها اشاره می کنیم...ادامه مطلب
سلام دوستان احوالتان چه طور است
پیشاپیش سال نو را به همه شما تبریک عرض میکنم.
امروز سری جدید مطالب رو براتون می گذارم.تا کنون با نظرات بعضی از متفکران غربی درباره طرح اول یعنی "تصویر آینده ای درخشان برای جامعه ی بشری از زاویه ی علم و تکنیک جدید" آشنا شدیم.اکنون به سراغ طرح دوم یعنی" تصویر آینده ای درخشان برای جامعه ی بشری از زاویه ی وضع قانون " می رویم و آنرا بررسی میکنیم.
دیدگاه ساموئل هانتینگتون
او معتقد است که دوره ی جنگ ایدئولوژیک و اقتصادی سپری شده است.آنچه در بین بشر خط تفرقه و تقسیم می کشد و ریشه و سرچشمه ی درگیری ها خواهد بود (فرهنگ) است. البته به نظر وی در آینده حکومتها (کشور-ملت) بازیگران اصلی صحنه جهانی باقی خواهند ماند، لکن تقابل و درگیری عمده ، بین ملتها و گروهها با فرهنگ های متلف خواهد بود. به عبارت دیگر درگیری (برخورد) تمدنها سیاست جهانی را تحت الشعاع قرار خواهد داد.
هانتینگتون بی آنکه همچون برخی از تحلیلگران ،پایان جنگ سرد را ختم مناقشات ایدئولوژیک تلقی کند آنرا سر آغاز برخورد تمدنها می انگارد ، و بر اساس آن بسیاری از حوادث و رخدادهای جاری جهان را به گونه ای تعبیر و تحلیل می کند که در جهت تحکیم انگاره ها و فرضیات نظریه ی جدیدش باشد.
او تمدنهای بزرگ جهان را به 7 یا 8 تمدن بزرگ تقسیم می کند:
1-تمدن غربی
2-کنفوسیوسی
3-ژاپنی
4-اسلامی
5-هندو
6-اسلاو
7-ارتدوکس
8-آمریکای لاتین
و در حاشیه نیز آمریکایی و خطوط گسل میان تمدنهای مزبور را منشا درگیری های آتی و جایگزین واحدکهن دولت- ملت میبیند.به اعتقاد او تقابل سیاست غالب جهانی و آخرین مرحله ی تکامل درگیری های
عصر نو را شکل می دهد به دلیل :
الف)اختلاف تمدنها اساسی است.
ب) خود آگاهی تمدنی در حال افزایش است.
ج)تجدد حیات مذهبی وسیله ای برای پر کردن خلا هویت در حال رشد است.
د) رفتار منافقانه ی غرب موجب رشد خود آگاهی تمدنی دیگران گردیده است.
ه)ویژگی ها و اختلافات فرهنگی تغییر ناپذیرند.
و) منطقه گرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد است.
ز)خطوط سل موجود بین تمدنهای امروز جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد است و این خطوط جرقه های ایجاد بحران و خونریزی اند.
خصومت 1400 ساله ی اسلام و غرب در حال افزایش است و روابط میان تمدن اسلام و غرب آبستن به روز حوادثی خونین می باشد.
خلاصه اینکه کانون اصلی درگیری ها در آینده بین تمدن غرب و اتحاد جواع کنفوسیوسی شرق آسیا و جهان اسلام خواهد بود.در واقع درگیری های تمدنی آخرین مرحله ی تکامل درگیری در جهان نو است.
نقد: الف) هانتینگتون در مقدمات استدلالش به جای تعریف مقوله ی تمدن آن را فرض می گیرد. تو گویی تمدن ها مثل انسانها دارای شعورند و مسلح به شمشیر و گرز و کمند ، مترصد نبرد با یکدگرند.
ولی باید از او پرسید : منظور از تمدن چیست؟و ثانیا دلایل مدعای مصاف تمدن ها کجایند ؟ و ...
ب) از نقاط ضعف دیگر استدلال ایشان این است که او تعریف علمی و مشخصی از تمدن و فرهنگ ارائه نمی دهد و بر پیوستگی وثیق این دو با یکدیگر تاکید می ورزد.به طور کلی ایشان فرهنگ و تمدن را دو مفهوم پیوسته و مستقر در یکدیگر تصور می کند. وی معتقد است که تمدن بالاترین سطح گروهبندی فرهنگی مردم و گسترده ترین هویت فرهنگی است که می توان انسانها را با آن طبقه بندی کرد.
اما با وجود به هم پیوستگی تمدن و فرهنگ تفاوتهای قابل تاملی نیز در میان آنها مشاهده می شود که هانتینگتون به آنها توجهی ندارد.
نخست آنکه تمدن ، بیشتر جنبه ی علمی و عینی داردوفرهنگ بیشتر جنبه ی ذهنی و معنوی.هنر ،فلسفه و حکمت و ادبیات و اعتقادها (مذهبی و غیر مذهبی) در قلمرو فرهنگ هستند در حالی که تمدن ،بیشتر ناظر به سطح حوائج مادی انسان در اجتماع است.
دوم آنکه تمدن بیشتر جنبه ی فردی.













